X
تبلیغات
محکوم به زندگی بدون نفس


رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست...
by : x-themes

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 7:21 |- تنهاترین تنها -|

اون روز داشتم با یکی حرف میزدم کم و بیش از زندگیم میدونه.

بهش گفتم من اصلا زندگیمو دوست نداشتم اصلا دوست نداشتم اینجوری بگذره گفنم «ای کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت»

حرفامو که شنید واسه اینکه باهام همدردی کنه

گفت  آخی ی ی ی... هیچکی به عشق اولش نمیرسه!!

از حرفش تعجب کردم منظورش از عشق اول چی بود؟؟مگه آدم چندتا عشق داره؟؟

بهش گفتم:اصلا با کلمه عشق اولت موافق نیستم عشق فقط یکیه!!!

گفت:تو هنو آدم نشدی؟؟؟؟

گفتم : چرا؟؟

گفت: تو اگه هر روز با خودت تکرار کنی عشق فقط یکیه تا عمر داری نمیتونی فراموشش کنی و همیشه عذاب میکشی

داشت راست می گفت من به تلقین ایمان دارم اما مگه قرار بود من نفس و فراموش کنم؟؟

گفتم: میدونی من یه آهنگ قدیمی و خیلی دوست دارم.آهنگ محسن یگانه... «اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده...»

در جوابم گفت:« اینجا زمین است... رسم ادمهایش عجیب است... اینجا گم که میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند...»

دوباره رفتم تو خودم اینم راست میگفت با گذر زمان همه چی فراموش میشه

گفتم:خوب تو میگی چیکار کنم؟

گفت:دنبال یه آغاز جدید باش...

وااااااااااای .... این چه حرفیه؟ چقدر راحت میتونه این و بگه!! واسه همینم میگه هیچکی به عشق اولش نمیرسه!!

بهش گفتم:اینجوری وجدان خودم راحته که لااقل اگه به یکی گفتم عاششقتم تا تهش عاشقش موندم!!!

اگه بهش گفتم نفسمی و بودنت تضمین زندگیمه واقعا بدون حضور اون به راحتی نفس نکشیدم!!!

وجدانم راحته که اگه میشینم و به گذشتم فکر میکنم نگم با خودم اون عشق اولم بود همه بهش نمیرسن...خوب اون یکی عشق دومم بود... معلوم نی بهش برسم همه هنو چیزی راجبش نگفتن... اون عشق......

دیگه چیزی نگفت.فقط گفت حرف زدن با تو بی فایدست تو فقط عاشق نفس نیسی داری اون و می پرستی!!!!!!

این و که گفت دیگه همدم تنهاییام اومد سراغم...اشکام و میگم...

هیچ وقت یادم نمیره!وقتی مامانم جلوم واستاده بود و از ایرادای نفس میگفت و منم واسه هر کدوم یه دلیل میاوردم اونم اخرین حرفی که بهم زد همین بود...نفس واسه تو حکم یه بت داره...

رفتم تو اتاقم زنگ زدم به نفس با همون صدایی که میلرزید گفتم نفس مامانم میگه تو بت منی!!!

نفس خندید و گفت: تو هم بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی...

دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 22:42 |- تنهاترین تنها -|

امروز بعد کلاس هوس یه پیاده روی کرده بودم.هوا هم که عالی بود، بعد از یه ظهر آفتابی ،هوا ابری شده بود و یه نسیم خنک هم می وزید!!هوای بهاره دیگه جای هیچ تعجبی نداره نمیشه واسش ایراد گرفت!خوب دوستمم که هنو از سفر نیامده بود. تنها راهی شدم. از کلاس رفتم به سمت پارک ملت،اروم قدم میزدم ، بی توجه به اطرافم ، بی توجه به کسایی که واسشون فرق نداره طرفشون کیه باید تیکشون و بندازن، بی توجه به کسایی که قبل از بیرون امدن از خونه 5 ساعت به خودشون رسیده بودن تا شاید چند نفر نگاشون کنن ، بی توجه به کسایی که شمارشون و مثل نقل و نبات پخش میکنن ، بی توجه به ماشینایی که چندین کیلومتر کنارت راه میرن تا شاید باهاشون بری...

 آزززززااااد.......... سبک بال ........... 

بذار بگن دیوونس، بذار بگن مغروره، بذار بگن.... مهم این بود که من اونجوری راحت بودم.

رسیده بودم به پارک ملت ولی من این طرف بلوار بودم. وسط بلوار گل کاری بود داشتم دنبال یه خط کشی عابر پیاده می گشتم که... خدای ی من....این همون آبمیوه فروشیه،همون آبمیوه فروشی که با نفس تو یه ظهر داغ تابستون واسه فرار از گرما بهش پناه آوردیم یه لحظه رفتم تو اون حال و هوا... زل زده بودم به اون میزی که با نفس نشستیم... خالی بود... یه لحظه احساس کردم نفس نشسته... ولی نه... من تنهام... حالا من اینجام و تنهام... نمیدونم چند دقیقه همینجوری گذشت.که یهو با صدای فروشنده که گفت خانم چیزی لازم داشتین؟ به خودم اومدم بغض گلمو گرفته بود ترجیح دادم حرف نزنم سرم و انداختم پایین وبه راهم ادامه دادم صدای فروشنده میومد... خااااااااااااااانننننننننننننننممممم با شمام....... و باز هم بی توجه به کاسبی که دنبال مشتری بود حرکت کردم...

رفتم پارک تمام خاطراتی که با نفس واسم گذشته بود جلو چشمم مثل یه فیلم که روی دور تند زده بودن داشت رد میشد...بدجوری بغض کرده بودم گوشه گوشه این پارک واسم خاطره داشت خاطرات با نفس بودن!!!

یهو چشمم خورد به همون نیمکت قدیمی ، همون نیمکت چوبی که زیر یه درخت بید مجنون اول راه کتابخونه پارک ملت کنار یه جوی آب بود همون نیمکتی که اولین بار یه دختر 15 ساله و یه پسر 19 ساله با هم بیرون اومده بودن و اونجا رو واسه نشستن  انتخاب کردن تقریبا ۵ سال پیش بود....،همون نیمکتی که اولین بار دست نفس و گرفتم.... وای دیگه داشتم دیوونه میشدم... احساس کردم  مردم  دارن نگام میکنن و وقتی یه خانم قد کوتاه مهربون پرسید چیزی شده دخترم؟؟ تازه متوجه اشکام شدم که کل صورتمو خیس کرده بود. گفتم نه ممنون و به راهم ادامه دادم. سرم پایین بود که کسی متوجه چشای سرخم نشه!!دوباره چشم خورد به یه بروشور:

«خواص آب انار،آب انار ملس...» باز دوباره برگشتم به عقب اون شبی که با نفس و سه تا از دوستاش رفته بودیم سجاد،سر چهارراه بهار،اب انار ملس،دوستش داوطلبانه رفت اب انار بگیره نفسم باهاش رفت وقتی برگشتن تو ماشین شلیک خنده هاشون به آسمون بود پرسیدم چی شده؟نفس داشت با دقت تعریف میکرد

رفتیم تو میپرسه آب انار هم دارین؟

یارو یه نگاهی بهش کرد که خودش فهمید!!!

خوب مثل اینکه دارین دو تا ملس بدین بقیش و شیرین!!!!

دوباره یارو داشت بهش چپ چپ نگاه میکرد!!!

ایندفعه با یه حالت عصبانی پرسید خوب چیه؟

بعد خودش فهمید اهااااان خوب 5 نفریم...

حالا دیگه صدای شلیک خنده های ما هم بالا زده بود و شده بود واسمون یه سوژه که تا چند هفته بعد statues هممون تو nimbuzz  بشه دو تا ملس بدین بقیش و شیرین!!!

چه روزهایی بود....

وقتی اهنگ رسید به چکاوک داریوش(اهنگی که نفس عاشقشه) نفس انچنان محکم من و تو بغلش فشار داد و تو گوشم اروم گفت دوست دارم که دیگه فکرشم نمیکردم که دوباره کارم به اینجا بکشه

تو حال و هوایی خودم بودم که احساس کردم یه قطره آب صورتمو خیس کرده...

نم نم بارون شروع شده بود...

زیر لب زمزمه کردم:

نیا باران...عاشقانه اش مکن...من و او ما نشدیم!!!

جمعه بیست و سوم فروردین 1392 13:43 |- تنهاترین تنها -|

سلام

یه سلام بعد این همه سال

خودم که دوباره اومدم به وبم سر زدم و تاریخ اخرین پستم و دیدم کلی تعجب کردم 27 مهر سال 89!!! الان 20 فروردین سال 92 تقریبا 2 سال و 4 ماه و 23 روز که دیگه ننوشتم

دارم فک میکنم زمان چقد زود میگذره..... روزها میان و میرن و تنها اثری که از ادما به جا میمونه خاطرهاشونه...خاطرات خوب...خاطرات بد...این وسط شکستات واست تجربه میشه و تجربه هات باعث میشه که بهتر زندگیت و بسازی و یا با یه دید بهتر به زندگیت نگاه کنی...

میتونم با جرات بگم هر فرد هر روز که میگذره دیدش نسبت به زندگیش عوض میشه

راستش اومده بودم وب و حذف کنم به قول معروف این بار و بنه مو بندازم رو دوشم و ور دارم وبرم  ولی وقتی نظرای دوستامو خوندم جا خوردم فکرشم نمیکردم به این کهنه سرا کسی دیگه سر بزنه احساس میکردم وبم مثل این کلبه های جنگلی قدیمی شده که سقفش شکسته و دیوارش ترک کرده وقتی واردش میشی همه جا پر از تار عنکبوت و ....

ولی در نبود من یکی از عزیزترین ها میومده وبم...

دوباره دل و دماغ گرفتم...

حالا دوباره میخوام بنویسم...

دوباره درد و دل کنم...

هرچند شاید خیلیا خوششون نیاد ولی من اروم میشم . تو این چند سال یه تجربه بزرگ به دست اوردم

هیچ کس و هیچ چیز مهمتر از خود هر فرد نیست

سه شنبه بیستم فروردین 1392 12:16 |- تنهاترین تنها -|

تو آسمون شهر ما يه گنبده ، طلاييه

عزت ما مشهديا از اون گل خداييه

هر كه بپرسه كه دلت اسير مجنون كيه

با افتخار داد ميزنم دلم امام رضاييه

تولد هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت مبارك باد

امروز از صبح حرم بودم. البته نه از صبح زود ساعتهاي 11 اينا، يه حال عجيبي بود حرم، چشمهاي هركي رو نيگا ميكردي سنگيني يه بار و حس ميكردي .واسه همه دعا كردم واسه همه اونهايي كه بهم گفته بودن و نگفته بودن يه دعاي ويژه براي يكي و يه دعاي ويژه تر هم براي محدثه جووون و تمام دل شكسته ها!!!

با اينكه تولد بود ولي قلب من داغون تر از اين بود كه بخواد خوشحالي كنه!! وقتي ياد سال گذشته ميفتادم اتيش ميگرفتم!!! سال گذشته ،تولد امام رضا، فقط ازش خواستم يه هميچين روزي رو نبينم ، يه روزي رو نبينم كه من باشم ولي نفسي نباشه. از اول از همچين روزي ميترسيدم حالا دقيقا يه سال قمري ميگذره و از همون چيزي كه ميترسيدم به روزم اومده ديگه فك نمي كنم دعا كردن براي خودم اثري داشته باشه!!!!دعام كنين !!!

به وقت بارش باران گر نگاهت به آن بالاست دعايم كن ، دعايم كن كه من تنها ترين تنها نمانم.        

سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389 19:53 |- تنهاترین تنها -|

الان چندين روزه كه از اون ماجرا مي گذره ولي من هنوز تو جو همون روزها موندم. نمي تونم فراموش كنم اينقدر اون لحظات و به ياد ميارم كه انگار ميگي همين ديروز بود كه نفس پيشم بود. همين ديروز بود كه كنار من نشسته بود و ريتم اهنگ محسن يگانه رو  زير لب زمزمه ميكرد: «سكوت قلبتو بشكنو برگرد نذار اين فاصله بيشتر از اين شه ... ،انگار همين چند ساعت پيش بود كه... »ولي وقتي به خودم ميام ميبينم نفس رفته ،دوباره ازش دور شدم ؛باز بايد يه سال ديگه صبر كنم تا بر حسب اما و اگر ها ببينمش !!!ديوونه شدم !!!فكرم به جايي نمي رسه!!!خيلي خنده داره! نه! گريه داره! غرور چيه؟ داره ديوونم مي كنه، احساس مي كنم وسط راهي گير كردم كه نه پايان داره نه راه بر گرد. فقط دارم مي تازم تا به يه جايي برسم.ولي مقصدي نيست ،هيچ مقصدي!!! بيشترين چيزي كه داره عذابم ميده اينه كه هيچكي همرام نيست، خيلي ها رو توي اين راه ديدم ولي كسي اشناييت نمي ده!! كسي نيست كه دركت كنه!! همه توي اين راه به مقصدشون ميرسن ولي مقصد من مقصد اونا نيست هنوز بايد برم، برم !تا كجا؟ خسته شدم !هيچ پناهي براي استراحت ندارم! شايد اين بيشتر خستم كنه! تمام وجودم پر درده ،دردي كه از تمومي نيست !انتظار شده وصله جونم! بايد صبور باشم !

از اون دور دورا دارم يه چراغي رو ميبينم، دعا كنين بتونم خودمو به اين چراغه برسونم .

از همه ممنون كه تو اين مدت تحملم كردن، فقط  ببخشيد اصلا ديگه نمي رسم جواب نظرها رو بدم!

اينم يكي از شعرهايي كه محدثه جوووون زحمتشو كشيدن

این روزا درد آدما
فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از
حسرت و دلواپسیه

این روزا قصه ها همش
قصه دل سوزوندنه
خلاصه ی حرف همه
پر زدن و نموندنه

این روزا هیچ مسافری
برنمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد
به درب بسته میمونه

واقعا همینطوریه...............

سه شنبه سیزدهم مهر 1389 21:58 |- تنهاترین تنها -|

ای ســــاربان آهستـــــه ران کارام جانـــم می رود 

وان دل کـــه با خود داشتـــم با دلستـــانم می رود

گفتـــم به نیرنـــگ و فســـون پنهان کنــم راز درون

پنهان نمی مانـــد که خـون بـــر آستــــانم می رود

محمـــــل بــــدار ای ســـاربان تندی مکن با کاروان

کز عشــــــــق این سرو روان گویی روانـم می رود

بــــاز آی و بــر چشمم نشیـــن ای دلــفریب نازنین

کـــــآشوب و فریــاد از زمیــن بـر آسمانــم می رود

در رفتـــن جـــان از بـــدن گوینــد هــر نـوعی سخن 

من خود به چشم خویشتن دیدم کـه جانم می رود

یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 1:18 |- تنهاترین تنها -|

اين نوشته ها خلاصه شده اي از سخنراني و نظر«دکتر الهي قمشه اي» در مورد عشق”است

در تمام دورانهاي تاريخ بشريت به دنبال ۴ “اکسير” بوده.

۱- کيمياگري و تبديل “مس” به “طلا”، براي ثرومتند شدن.

۲- نوش دارو و داروي همه ي درد ها.

۳- مهر گياه و محبوب بودن.

۴- اکسير حيات و عمر جاودانه داشتن.

بشريت هيچ گاه به اين چهار اکسير دست پيدا نکرد، ولي “اهل معرفت” هر چهارتاشو پيدا کردند و آن هم با کمک “عشق”.

 

“عشق” تنها راهي است که مي تونه:

۱- تبديل “مس” وجود، به “طلا”….مُرده بُدم، زنده شُدم. گريه بُدم، خنده شُدم. تبديل، “مرده” به “زنده” مهمتره و با ارزشتره يا تبديل “مس” به “طلا”.

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي***** تا کيمياي عشق بيايد و طلا شوي

۲- چون تمام دردها و مريضيها از “دل” هست و اگر يه “دلي” بياد و اين “دل” رو ببره و “دلبري” بکنه، تمام دردها، دوا مي شه… و “عشق” تنها “نوش دارويي” هست که علاج تمام دردهاست…

مرحبا اي عشق پر سوداي ما***** اي دواي جمله، علتهاي ما

۳- تنها راهي که انسان “محبوب” بشه، بايد “مُحِب” بشه…اگر با تمام وجود آدمها رو دوست داشته باشي، همه دوستت دارند و محبوب مي شي و اون “مهره ي ماري” که همه دنبالش بودند رو با “عشق” مي توني پيدا کني… مثلاً، “سعدي” و “حافظ” که الان اينقدر “محبوب” هستند براي اينه که “مُحِب” تمام آدمها بودند…

۴- اگر بخواي “جاودانه” بشي…بايد خودتو وصل بکني به آن “جاودانه” (خدا “مضاف”، اون “مضاف اليه” جاودانه بشي و انتساب بَندگي ات، تو رو جاودانه مي کنه و وقتي “عبدالله” شدي و عاشق شدي، ببدون که جاودانه شدي و آن “اکسير حيات” رو پيدا کردي…

 

و اين هم قسمتي از سخنان ونظر «دكتر علي شريعتي»

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي

دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال

عشق بيشتر از غريزه آب مي‌خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع مي‌کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج مي‌گيرد

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر مي‌گذارد

دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي‌کند

عشق طوفاني و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر مي‌رود و فهميدن و انديشيدن را از زمين مي‌کند و باخود به قله‌ي بلند اشراق مي‌برد

عشق زيبايي‌هاي دلخواه را در معشوق مي‌آفريند

دوست داشتن زيبايي‌هاي دلخواه را در دوست مي‌بيند و مي‌يابد

عشق يک فريب بزرگ و قوي است

دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است

دوست داشتن در دريا شنا کردن

عشق بينايي را مي‌گيرد

دوست داشتن بينايي مي‌دهد

 

عشق خشن است و شديد و ناپايدار

دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار

عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير

از عشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر مي‌شويم

از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر

عشق نيرويي است در عاشق،که او را به معشوق مي‌کشاند

دوست داشتن جاذبه اي در دوست، که دوست را به دوست مي‌برد

عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي‌خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي‌خواهد و مي‌خواهد که همه‌ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقيب منفور است،

در دوست داشتن است که: ”هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه‌ي خويش مي‌بيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هر دو دشمني مي‌ورزد و معشوق نيز منفور مي‌گردد

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است يک ابديت بي مرز است، که از جنس اين عالم نيست

 هر كس يه نظري داره حتي ادم هاي بزرگي كه مردم اعتقادات خاصي نسبت به حرفاشون دارن هم مثل هم فكر نمي كنن. با احترام زيادي كه براي تمام بزرگان و حرفاشون قائلم به خصوص دكتر علي شريعتي كه واقعا با حرفاشون يه راهنماي خوبن تو زندگي همه ي ما، ولي در اين مورد نظر منم اينه كه اينا همه حرفه !! تجربه يه چيزه ديگرو ثابت كرده!!!

تجربه ثابت كرده عشق برتره چون در طول زندگي فقط ميتوني عاشق يه نفر باشي ولي در مقابل ميتوني همه رو دوس داشته باشي تو ديگه نميتوني عاشق شي ولي ميتوني عادت كني و دوست بداري!!

به نظر تو دوست گلم عشق برتره يا دوست داشتن؟؟

 

یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 17:31 |- تنهاترین تنها -|

با یه شكلات شروع شد
من یه شكلات گذاشتم تو دستش
اونم یه شكلات گذاشت تو دستِ من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمُ بالا كردم،سرشُ بالا كرد
دید كه منو می شناسه.....خندیدم
گفت:دوستیــــم
گفتم:دوست ِ دوست
گفت:تا كجا
گفتم: دوستــــــــی كه "تا" نداره
گفت: تا مرگ ..........خندیدمُ گفتم : من كه گفتم تــــا نداره
گفت:باشه، تــــا پس از مرگ
گفتم:نـــه نـــه نـــه، تا نداره
گفت:قبول،تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن؛یعنی زندگی پس از مرگ
بازم باهم دوستیم...تا بهشت،تا جهنم...تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیـــــــم
خندیدمُ گفتم:تو براش تا هركجا كه دلت می خواد یه تـــا بزار
اصلا یه تا بكش از سر این دنیا تـــا اون دنیا
اما من اصلا براش تا نمی زارم
نگام كرد .... نگاش كردم
باور نمی كرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ِ ما تــــا داشته باشه
دوستی ِ بدونِ تا رو نمی فهمید
گفت:بیا برا دوستیــــــمون یه نشونه بزاریم
گفتم:باشه،تو بزار
گفت: شكــــــلات
هربار كه همدیگرو می بینیم،یه شكلات ماله تو،یكی ماله من،باشه؟
گفتم:باشه
هربار یه شكلات می زاشتم تو دستش،اونم یه شكلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می كردیم
یعنی كه دوستیم....دوست ِ دوست
من تندی شكلاتمُ باز می كردم،می زاشتم تو دهنمُ تند تند می مكیدم
می گفت:شكمو...تو دوستِ شكموی منی و شكلاتشُ می زاشت تو یه صندوقچه ی كوچولوی قشنگ
می گفتم:بخــــــورش ..... می گفت :تموم میشه ،می خوام تموم نشــه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شكلات شده بود ...هیچ كدومشو نمی خورد
من همشُ خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن یا كِرما ،اونوقت چیكار می كنی؟
گفت:مواظبشون هستم..می گفت:می خوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم
و من شكلاتامو می زاشتم توی دهنمُ می گفتم: نه نه نه....تــــــا نداره
دوستی كه تا نداره

یك سال،2سال،4سال،7سال،10سال....20 سالش شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه ی شكلاتامو خوردم...اون همه ی شكلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی كنه...می خواد بره...ببره اون دور دورا ا ا
میگه :میرم اما زود بر می گردم
من كه می دونم،می ره و بر نمی گرده
یادش رفت شكلات به من بده...من كه یادم نرفته
یه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم این برای خوردنی، یه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش،
اینم آخــــــرین شكلات برای صندوقِ كوچیكت
یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتاش...هر دوتا رو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی ِ من تـــا نداره
می دونستم دوستی ِ اون تـــا داره، مثل همیشه
خوب شد همه ی شكلاتامو خوردم اما اون هیچ كدومشو نخورده
صندوق شکلاتشو داد به من و گفت: مال خودت من دیگه دوست ندارم...
 

 

پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 18:1 |- تنهاترین تنها -|

اندکی جلو می روم روی شن های سوزان که ساعتی قبل آفتاب آنهارا بوسیده بود

 می نشینم.به آنجایی خیره می شوم که آسمان ودریا همدیگرروبه آغوش کشیده اند.

ساعت ها به آن خیره می شوم.خورشید درحال غروب کردن است آرام پایین می رود.

اوبه آسمان حسودی می کند خودش را به موج های دریا می زند تا غرق در دریا شود

 تا به آبی ترین آبهایش بگوید که چقدر دوستش دارد.تا بر پاهایش سجده کند،

 تا به او بفهمانداز آسمان عاشقتر است،

اما دریا عاشق آسمانش است....

دریا دوباره آسمان را محکم تر در آغوشش می فشارد،

تا خورشید محو شود و اسیر وسوسه هایش نشود

آسمان مثل همیشه مغرور می شود و افتخار می کند و ناگهان سیاه می شود

حال می خواهد بهترین شب را به دریای زندگیش تقدیم کند،

آسمان همه جا را غرق در مروارید می کند،مرواریدهایی که می درخشند

دریا موج ها را می خواباند تا با اسمان تنها باشد..تا در خلوت با بهترینش عشق بازی کند

وقتی موج ها به خواب رفتند عکس زیبا ترینش را در خود می بیند

 عشقش دو صد چندان می شود...

اما حال باد حسادت می کند او به عشق بازی دریا و آسمان حسادت می کند

تنهاییشان را بر هم می زند.....

 

 آه که روزگار نامردی است

 

اما دریا آسمان را همچنان می پرستد........

 

شنبه بیست و سوم مرداد 1389 18:27 |- تنهاترین تنها -|

امروزدوباره رفتم سراغ پنجره ي اتاقم  اون تنها كسيه كه ميدونه:

ميدونه كه ثانيه ها بدون نفس چطوري خودشونو به رخم مي كشن .

ميدونه كه  شبهاي بدون نفس برام چقدر سخت ميگذره.

ميدونه كه براي دوباره ديدن نفس حاضرم دنيامو بدم.

ميدون كه ياد خاطرات اون دوران چقدر عذابم ميده.

ميدونه كه خوشي  بعد نفس برام حروم شده.

ميدونه كه زندگي بعد نفس ازم گرفته شده .

ميدونه كه من چقدر نفسمو دوسش دارم.

ميدونه كه دنيا بعد نفسم برام سياه شده .

ميدونه كه نفس ، نفسمو گرفته.

ميدونه كه ...

 اون همه چيزو مي دونه ولي مثل خيلي از آدم هايي كه همه چيز زندگي تو مي دونن ولي خيلي بي تفاوت از كنار همه چي مي گذرن اونم فقط ميشنوه هيچ عكس العملي نشون نمي ده ديگه حوصلشو ندارم ! حوصله اين سكوت سنگينشو ندارم ! ازش خسته شدم چرا بعضي ها اينقدر بي تفاوتند ؟ چرا اينقدر بي تفاوت از كنارت رد ميشن با اين كه ميدونن چه حالي داري! دلم از همشون گرفته ! چرا نمي خوان ببينن؟؟!

مثل اين پنجره !پنجره رو بشكنم؟! اون چه گناهي داره!

خدايا چقد دوست داشتم كه نفسم با خودش فكر ميكرد !دلش و بشكنم؟ ! اون چه گناهي داره!

يعني دل من اينقد تنهاست يا تا اين حد بي ارزشه حتي بي ارزش تر از يه تيكه شيشه !

وقتي يه شيشه مي شكنه يه دفعه همه بر ميگردن ميگن چي شد؟ و بلند ميشن تا خورده شيشه هاشو جمع كنن

اما اين همه دل ميشكنه! تا حالا ديدين وقتي دلي بشكنه كسي چيزي بگه ؟ يا بلند شه خورده شيشه هاشو جمع كنه؟

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم نشكنه ولي مي تونيم بهش ياد بديم كه وقتي شكست لبه هاي تيزش دست كسي رو كه شكوندش نبره!!!

چهارشنبه بیستم مرداد 1389 20:56 |- تنهاترین تنها -|

امروز مثل هميشه دلم گرفته! دوباره هواي نفس كرده ! ديگه هيچي آرومم نمي كنه هيچي هر كار مي كنم آروم نمي شه ! سعي كردم بالشتمو بگيرم تو بغلم مثل هميشه تمام عقده هامو سرش خالي كنم و تا جايي كه جا داره فشارش بدم اما دستام ديگه نايي نداره ! حالم حسابي گرفتست ! تصميم گرفتم برم سراغ شعري كه هميشه آرومم ميكرده و اين بار هم مثل يه معجزه آرومم كرد

زهر حسرت

سینه می سوزانی ای دل چو می آغازی سخن

  بس کن این شب ناله ها را از چه خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

 هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

 حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

 سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

 پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگی است

 آن که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

 عیش نااهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت  گل خوش عطر وبو بسیار بود

 آن گلی کز جور تو پژمرده  می شد یار بود

همچو شاهین برستیغ قله ها پر میزدی

 مسخ  موشی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خوردی زتو آرامش و شادی ربود

 آنچه پایین ات کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از  خود پشت پا خوردی دریغ

 رفت و عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

 هر دلی در عاشقی خوشدست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

 در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جور

 روزگار با یار یکدل می نشستی رو به رو

حالیا بی های وهویی آن سرافرازی چه شد

 یا ر را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

 هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

 آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی این گونه نیست

 پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی است

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

 بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز

 نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

 

سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 14:39 |- تنهاترین تنها -|

انواع دل بستن آدما

  يكي دلشبه صد دل بنده.

   يكي صد  دل به يك دل ميبنده و تا آخرش پايبنده.

   يكي هر بار به يكي دل مي بنده تا بخنده .

   يكي هم دلش آكبنده مونده به كي دل ببنده...!!.

دوست گلم تو جزو كدومشوني....؟

 

یکشنبه هفدهم مرداد 1389 22:30 |- تنهاترین تنها -|

امروز هيچي نميگم فقط يه شعري مي ذارم كه به جاي تمام زندگيم باشه

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال * در سرم سودای جامی بی زوال

پرسیی آغاز کردیم در خیال * دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت * یک دوسال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را * خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را * آن دو چشم مست آهو  وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود * چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو * هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو * ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی * اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر * وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا  بی خبر * دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد * گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل* گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی دریاست دل * بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده * در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان * من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان * چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من * با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده * دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده * عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش * طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود * بهر کس جز او در این دل جانبود

دیده جز بر روی او بینا نبود * همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود * در نجابت در نکوهی تاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت * طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت * بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر این قصه هجران بود و بس * حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود * در غمش مجنون و عاشق کم نبود

برسر پیمان خود محکم نبود * سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست * ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست * این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست * رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است * خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد وین وصف او قسمت نشد * این گدا مشمول آن رحمت نشد

    * آن طلا حاصل به این قیمت نشد*   

عاشقان  را خوشدلی تقدیر نیست * با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم * باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم * ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را * سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر * بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر * دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند * بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود * عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود * ماهی بیچاره اما مرده بود

                   بعد از این هم آشیانت هرکس است

                                                               باش با او یاد تو ما را بس است

شنبه شانزدهم مرداد 1389 14:17 |- تنهاترین تنها -|

چند سال پيش يه دوستي داشتم كه با هم خيلي صميمي بوديم. اون موقع من خيلي بچه بودم ولي دوستم تقريبا 26 يا 27 سالي داشت. با وجود اين تفاوت سني بالا با هم خيلي رفيق بوديم. احساس مي كردم اون براي فرار از دقدقه هاي روزانه و غم هايي كه تو دلش سنگيني مي كرد با من هم صحبت مي شد و منم از بچگي هم صحبت شدن با بزرگتر ها رو خيلي دوست داشتم.

 يك روز داشت از زندگيش مي گفت :

« چند سال پيش با يكي آشنا شدم. آدم خيلي خوبي بود، كم كم رابطه بينمون بيشتر و بيشتر شد تا اينكه جفت مون خانواده ها رو هم مطلع كرديم. قصدمون وصال بود ، خانواده اونا براي خواستگاري اومدن، اما پدر من مخالف بود. يه مدتي گذشت من داشتم پدرمو راضي مي كردم . اونم تقريبا راضي شده بود. اما با شنيدن خبر تصادفش كل زندگيم داغون شد. ديگه اميدي براي زندگي نداشتم ، ميخواستم دنيا نباشه،  اون موقع احساس كردم خدا خيلي بي رحمه و... »

وقتي حرفاش تموم شد احساس كردم دونه هاي اشك كل گونشو خيس كرده دست پاچه شدم گفتم ببخشيد كه ناراحتت كردم دستشو انداخت روي شونه هامو گفت : نه عزيزم من عادت دارم روزي چند بار به يادش مي افتم و گريه ميكنم و براش يه فاتحه مي خونم تو هم مي خوني !!!

قبول كردم و شروع كردم به فاتحه خوندن وقتي رو حرفاش فكر كردم باورم نشد !!بهش گفتم: مگه ميشه يه نفرو روزي چند بار ياد كني و هر روز براش اشك بريزي!اصلا مگه ميشه كسي باشه كه هر روز بخواي بهش فكر كني !!! نه بابا بالاخره فراموشش مي كني، خداييش من كه نمي تونم !

به صورتم نگاه كرد و گفت: يه روزي مي رسه كه اين قلب كوچولوت به يكي دل مي بنده ،اون موقع است كه ديگه نمي توني فراموشش كني! ولي اگر همون نفر تنهات بذاره ديگه نميتوني وقتي به يادش مي افتي گريه نكني !

بعد نگاهشو به دور دست ها انداخت و گفت من الان 6 ساله كه به پاش موندم و نميخوام كس ديگه اي جاشو بگيره...   ( آره راست گفت تا همين اواخر كه ازش خبر داشتم ازدواج نكرد )

اون موقع نتونستم دركش كنم! نه خودشو، نه زندگيشو، نه حرفاشو، باورم نمي شد!!

اما حالا ميفهمم، حالا دركش مي كنم ،ميخوام داد بزنم و بگم كجايي ؟ بيا كه حالا مي فهمم چي ميكشي؟

حالا مي فهمم كه بازي سرنوشت چه بلايي سرت آورده. حالا دركت مي كنم!! چون حالا اون قلب كوچولوم پيش نفس جا مونده !حالا مي فهمم چه حسيه كه يه نفرو حتي براي يه لحظه نمي توني فراموش كني!!

نفس كجايي؟؟

ببيني يه لحظه اين قلب كوچولو  بدون ياد تو ميميره!!!

 

پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 21:24 |- تنهاترین تنها -|

از صبح كه بيدار شدم يه حال ديگم، انگار قلبمو يه نفر گرفته تو دستاش و داره دو دسته با تمام قدرت فشار ميده ،.چه احساس گنديه،چه احساس سختيه ، نميدونم چند وقته ازنفس خبر ندارم ولي دورادور ميدونم كه سالمه، خوشه ، خوشبخته ،مگه من چي ميخوام چيزي جز سلامت اوني كه ...

به قول ارمين: ما كه از همه خورديم خوب ميگيم تو هم روش.

دلم خيلي گرفته ولي نميدونم چرا؟! يه ماهو خورده اي  كه داره از اومدن تابستون ميگذره دور و برم خيلي خالي تر شده و حالا جاي خاليش bold شده و مدام خود نمايي مي كنه! منم كه كاري  از دستم بر نمي آد !!!

نفس يه دفعه اي همه چيز و خراب كرد و رفت. نفس منم  با خودش برد. اما چرا؟ اينم شده از همون سوال هاي بي جوابي كه مدام تو ذهنم مي چرخه؟

 خدايا ! مگه كسي بدون نفسش زندست؟ كه من بخوام زنده باشم و زندگي كنم ؟

 خدايا! اين چه رسميه كه تا به يكي ميگي دووسست دارم! عاشششششقتم! كوله بارش و جمع مي كنه و ميره!

خدايا! خسته شدم !تنها شدم.

 از خيلي ها شنيدم كه ميگن به تنهايي عادت دارم ولي من عادت ندارم .من هيچ وقت تا اين حد تنها نبودم .

4 سال بيشتره كه من و نفس بدون هيچ دردسري باهميم ولي نميدونم چي شد؟ كه نفس رفت اونم يه دفعه اي بدون خبر بدون اينكه حتي بخواد اتفاق خاصي بيفته. نفس رفت و منو بدون خبر گذاشت.

ديشب داشتم تقويمو نگاه مي كردم وقتي ديدم چند روز ديگه تا ماه رمضون بيشتر نمونده يهو تمام بدنم  شروع كرد به لرزيدن قلبم داشت از دهنم ميومد بيرون بغض گلومو گرفته بود و با تمام قدرت فشار مي داد هيچ وقت يادم نميره! اولين باري كه نفس دستامو گرفت ماه رمضون بود خدايا من چطوري ميتونم اين ماه رمضون بدون نفس باشم !

نفسم كجايي؟؟!

 ببيني دارم از تنهايي دق ميكنم !!!

چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 15:56 |- تنهاترین تنها -|

دلم گرفته از آدمهایی که میگن دوستت دارم اما معنی شو نمیدونن

از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن

از اونایی که زیر بارون واست می میرن ولی وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره

 

 

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان  کرديم …

 

سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 15:24 |- تنهاترین تنها -|

شق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل

عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر

عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را

عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را

عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها

عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست

عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....

دوشنبه یازدهم مرداد 1389 23:43 |- تنهاترین تنها -|

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده

دوشنبه یازدهم مرداد 1389 1:31 |- تنهاترین تنها -|

بیش ازآنچه که تصور کنی خیانت دیده ام

و بیشتر ازآنچه که باور کنی قلبم را شکسته اند

اما تو اما تو نه خیانت کردی ونه قلبم را شکستی

تو نفسم را از من گرفتي

زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت

سیاه تر از پر کلاغ تیره تر از غروب

و غمگین تر از غم جدایی باشد

اما دلم می گوید به امید  روزی که

آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

چشم انداز نگاهت زیباتر لز بهشت

بر لبانت لبخند و صد هزار پری کنیزت باشد

شنبه نهم مرداد 1389 21:48 |- تنهاترین تنها -|

«کوچه»

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم : حذر از عشق ؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم!

نتوانم!!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری

 

جمعه هشتم مرداد 1389 14:56 |- تنهاترین تنها -|

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

پنجشنبه هفتم مرداد 1389 21:36 |- تنهاترین تنها -|

همدم تنهایی من اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود

يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود

پنجشنبه هفتم مرداد 1389 14:28 |- تنهاترین تنها -|

مردان در صيد عشق به وسعت نا متناهي نامردند گدايي عشق مي كنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند اما همين كه مطمئن شدند مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند

« دكتر علي شريعتي»

پنجشنبه هفتم مرداد 1389 14:25 |- تنهاترین تنها -|

ϰ-†нêmê§